تبلیغات
*****صدای بــاران*****

*****صدای بــاران*****

تو اگر میدانستی خنجر از دست رفیقان خوردن چه سخت است ازمن نمیپرسیدی که چرا تنهایی؟؟

دلتنگ

وقتی که ٬ نیـــــ  ــــستی

بگو برای چه

برای که

من باشم؟!

...

دلتنگی های کودکانه

باکی نیست

بهانه گیری هایم را

پای کودکی ام بگذار

خود اعتراف می کنم :

جناب قاضی،

من سال هاست  بزرگ شده ام

اما هنوز ،

کودکانه دلتنگ می شوم

یا مرا به کودکی ام ببخش

یا به بزرگی ام محاکمه کن. . . !



+ نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1391 ساعت 09:57 ق.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()


خدا هست هنوز

آسمان را بنگر، كه هنوز

 بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر، به ما می‌خندد !

یا زمینی را كه دلش از سردی شب‌های خزان

نه شكست و نه گرفت !

بلكه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید كشید

و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت،

تا بگوید كه هنوز ، پر امنیت احساس خداست !

ماه من ، غصه چرا ؟!

تو مرا داری و من هر شب و روز،

آرزویم، همه خوشبختی توست!

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن گفتن‌ها

كار آنهایی نیست، كه خدا را دارند

ماه من !

غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه‌ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شكست،

با نگاهت به خدا، چتر شادی وا كن

و بگو با دل خود، كه خدا هست، خدا هست هنوز!

او همانی ست كه در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد .....

او همانی ست كه هر لحظه دلش می‌خواهد، همه زندگی‌ام، غرق شادی باشد ....

ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد!

معنی خوشبختی،

بودن اندوه است .... !

این همه غصه و غم، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه! میوه یك باغند

همه را با هم و با عشق بچین

ولی از یاد مبر :

پشت هر كوه بلند، سبزه‌زاری ست پر از یاد خدا

و در آن باز كسی می‌خواند

كه خدا هست ، خدا هست هنوز



+ نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت 1391 ساعت 09:48 ق.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()


منتظر بارانم

در خلوت كوچه هایم
باد می آید
اینجا من هستم ؛
دلم تنگ نیست....
تنها منتظر بارانم
تا قطره هایش بهانه ای باشند
برای نم ناك بودن لحظه هایم و لطافت احساسم .....
و اثباتی
بر بی گناهی چشمانم....

 

 

پی نوشت : اینجا هم باران می بارد ....



+ نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت 1391 ساعت 09:46 ق.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()


حلقه



دختركی خنده كنان گفت كه چیست
راز این حلــــــــــــــقه ى زر
راز این حلــــــــــــــقه كه انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بَر

راز این حلـــــــــــــــــــقه كه در چهره ى او
این همه تابش و رخشندگى است
مرد حیران شد و گفت:
"حلـــــــــــــــقه ى خوشبختى است،حلـــــــــــــــــقه ى زندگى است"

همه گفتند:مبارك باشد
دخترك گفت:"دریغا كه مرا
باز در معنى آن شك باشد"
سال ها رفت و شبى

زنى افسرده نظر كرد بر آن حلــــــــــــــــــقه ى زر
دید در نقش فروزنده ى او
روزهائى كه با امید وفاى شوهر
به هدر رفته،هدر

زن پریشان شد و نالید كه واى
واى،این حلــــــــــــــقه كه در چهره ى او
بازهم تابش و درخشندگى است
حلــــــــــــقه ى بردگى و بندگى است...



+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین 1391 ساعت 01:16 ب.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()


داستان کوتاه (درس زندگی)

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!


ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …


+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین 1391 ساعت 07:01 ب.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()


دوست کنکوری



چرا در کنکور قبول نمیشویم ؟!  چرا ؟!

 

جواب سوال این هست که سال فقط ۳۶۵ روز است !! باور نمیکنید !؟

 

1 – در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند .

۲ – حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است . بنابراین ۲۶۳ روز دیگر باقی میماند .

۳ – در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا  ۱۲۲ روز میشود . بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند .

۴ – اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را میطلبد که جمعا در سال ۱۵ روز میشود . پس ۱۲۶ در روز باقی میماند .

۵ – طبیعتا ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل سال ۳۰ روز میشود . پس ۹۶ روز باقی میماند .

۶ – ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است . چرا که انسان موجودی اجتماعی است . این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند .

۷ – روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خود اختصاص میدهند . پس ۴۶ روز باقی میماند .

۸ – تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند . پس ۱۶ روز باقی میماند .

۹ – در سال شما ۱۰ روز را به بازی میگذرانید. پس ۶ روز باقی میماند .

۱۰ – در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود پس ۳ روز دیگر باقی است .

۱۱ – سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی میماند !

۱۲ – آن ۱ روز باقی مانده هم روز تولد شماست ! چگونه میتوان در آن روز درس خواند !؟



+ نوشته شده در شنبه 5 فروردین 1391 ساعت 07:14 ب.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()


بــــــــــــــــــــــــایــــــــــــــــــــــد.......


باﻳﺪ ﺑﺪﺟﻨﺲ ﺑﺎﺷﻲ ﺗﺎ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﺎﺷﻦ
ﺑﺎﻳﺪ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻛﻨﻲ ﺗﺎ ﺩﻳﻮﻭﻧﻪ ﺍﺕ ﺑﺎﺷﻦ
ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﮕﻲ ﺗﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮ ﻓﻜﺮﺕ ﺑﺎﺷﻦ
ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻲ ﺭﻧﮓ ﻋﻮﺽ ﻛﻨﻲ ﺗﺎ ﺩﻭﺳِﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ
... ﺍﮔﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻱ
ﺍﮔﻪ ﺑﺎﻭﻓﺎﻳﻲ
ﺍﮔﻪ ﻳﻚ ﺭﻧﮕﻲ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ... !!
http://up.vatandownload.com/images/q7uw08pox3b08czsee.jpg


+ نوشته شده در شنبه 5 فروردین 1391 ساعت 03:32 ب.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()


جالبه بخونید!!!!!


امروز رفتم دانشگاه، حراست جلوم گرفته میگه: آقا کجا !؟ میگم: اومدم با استادم کار دارم ! میگه: نمی بینی تابلو رو ، امروز زنونه هست . برو فردا بیا که مردونه هست ! ...

(خاطرات یک دانشجو در آینده نه چندان دور)

 

پسره تو کلیسا نشسته بوده، یهو می‌بینه یه دختر خیلی خوشگل میاد تو. میدوه میره پشتِ یه مجسمه قایم میشه. دختره میاد میشینه جلوی محراب و میگه: ای خدا! تو به من همه چی دادی ، پول دادی ، قیافه دادی ، خانواده خوب دادی... فقط ازت یه چیز دیگه میخوام... اونم یه شوهر خوبه ...یا حضرت مسیح‌! خودت کمکم کن! پسره از پشت مجسمه میاد بیرون میگه: عیسی هل نده!‌ هل نده زشته ، خودم میرم!

 

رفتم داروخونه میگم پماد ضد خارش میخوام، یارو زیر لب میگه نیگا جوونای این مملکت حال ندارن خودشونو بخارونن

می دونید اولین طلاق پس از
حادثه 11 سپتامبر مال كیه؟
مربوط می شه به مردی که محل کارش طبقه 103 برج تجارت جهانی بوده ولی در روز حادثه به جای اینکه سر کارش باشه،خونه دوست دخترش خواب بوده! تلویزیون روهم ندیده بوده که بدونه چه خبره! خانمش زنگ می زنه
آقا گوشی رو بر می داره خانمش می پرسه كجایی؟ آقا هم جواب میده معلومه محل كارم پشت میزم نشستم

 

دلم شکست ؟!
عیبی ندارد شکستنی ست دیگر لعنتی ، می شکند اصلا فدای سرت قضا و بلا بود از سرت دور شد ......
اشکم بی امان می ریزد مهم نیست آب روشنی ست خانه ات تا ابد روشن.

زنه به شوهرش میگه: برو تو جنگ شرکت کن، میگند هر کی بره بهش کولر میدند

یارو هم میره و از قضا میمیره، میاد به خواب زنش مبگه:

خانم، خنک شدی؟...

زنگ زدم پیتزا فروشی، میگم یه پیتزا می خواستم. فروشنده میگه . به نام ... ؟ گفتم: . آخ آخ . ببخشید .به نام خدا , یه پیتزا می خواست

مثبت اندیشی یعنی اینكه اگر یه گنجشك روی سرت.... کرد خوشحال باشی از اینكه گاوها پرواز نمی‌كنند


دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که اینجا می‌آید ودست ‌نوشته‌هایم را می‌خواند .
کسی که تنها ردپایش یک " غریبه ........" است و بس.
کسی که او را "....................." می‌نامم.
دلم برای او تنگ است که خدا به اندازه وسعتِ چشم‌های دریائیش باران می‌بارد.

برای او که دست‌هایم در دست‌هایش جوانه زد.
برای او که عشق را به من بخشید .


یک روز زن و شوهری در ساحل مشغول توپ بازی بودند که زن ضربه ای محکم به توپ میزنه و توپ مستقیم میره به سمت شیشه های خونه ای که در اون نزدیکی بوده و ...تَق ! شیشه میشکنه. مرد عصبانی نگاهی به زن میکنه و میگه ببین چکارکردی؟ حالا باید هم معذرت خواهی کنیم هم خسارتشون رو جبران کنیم. دو تایی راه می افتن طرف خونه. به نظر نمی آمده که کسی توی

باقیش رو ادامه مطلب براتون گذاشتم


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 5 فروردین 1391 ساعت 03:26 ب.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()


قاتی پاتی!!!!!

تو ۳ سالگی : " مامان ، بابا عاشقتونم"

تو ۱۰ سالگی : " ولم کنین "

تو ۱۶ سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"
...
تو ۱۸ سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون"

تو ۲۵ سالگی : " حق با شما بود"

تو ۳۰ سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم "

تو ۵۰ سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"

تو ۷۰ هفتاد سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...!

بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم...


رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.


خواب ناز بودم شبی.... دیدیم کسی در میزند.... در را گشودم روی او ...دیدم غم است در می زند... ای دوستان بی وفا...از غم بیاموزید وفا..غم با آن همه بیگانگی..... هر شب به من سر می زند


گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم


مردان هم قلب دارند....
فقط صدایش یواش تر از صدای قلب یک زن است...
مــــردها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه می‌کنند...
شاید ندیده باشی ، امّا همیشه اشک‌هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب می‌کنند...
هر وقت زن بودنت را میبینم ، سینه‌ام را به جلو می‌دهم...
... ... صدایم را کلفت‌تر می‌کنم ، تا مبادا لـــرزش دست‌هایم را ببینی...
مرد که باشی ، دوست داری از نگاه یک زن مرد باشی... نه بخاطـــر زورِ بازوها...
مثل تو دلتنگ می‌شوم... امّا ، گریه نمی‌کنم...
بچّه می‌شوم ، بهانه می‌گیرم...
تو اینها را خوب می‌دانی...
تمام آرزویم این است که سر روی پاهایت بگذارم ، تا موهایم را نوازش کنی...
دوست دارم بدنت را بو کنم ، عاشق بوی موهایت هستم...
من بیشتر از تو به آغوش نیاز دارم...
چون وقت تنهاییم خاطره‌ی تو مـــرا امیدوار می‌کند به همه‌ی دنیا...
تا برای خوشبختیت ، لبخندت ، آرامشت ، تلاش کنم....ادامه ...


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را رها می کردی و همه ذرات

وجودت عشق را فریاد میزد

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم صورتم را می شستی و اشکهایم را با

دستان مهر آلودت بر باد می دادی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی که

این غریبه ی تنها جز چشمانت پنجره ای و جز نگاهت دریچه ای برای زیستن ندارد.


روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم

تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهایی را دوست دارم چون عشق دروغین در آن نیست

تنهایی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست


بقیشو تو ادامه مطلب بخونید.نظر یادتون نره ها...

+ نوشته شده در شنبه 5 فروردین 1391 ساعت 03:24 ب.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()


یه داستان جالب


یک شب با زنی دیگر! شاید این داستان را بارها و بارها خوانده باشید . اما آن برای یک تلنگر سخت دوباره در یک فراکاو درج می نمایم. امیدوارم به آن توجه لازم را داشته باشید. ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند. لطفا به این ماجرا که دوستم برایم روایت کرد توجه کنید: او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود
بقیش در ادامه

+ نوشته شده در شنبه 5 فروردین 1391 ساعت 03:21 ب.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()


وقتی(دکتر علی شریعتی)

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی*توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
                                                                                                                                 دکتر علی شریعتی


+ نوشته شده در شنبه 5 فروردین 1391 ساعت 12:48 ق.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()


سلام

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره بازم منم همون دیونه همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟!

دلم واست تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت!

حال من و اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خسته ات نکنه

غم غریبی عزیزم سرد و شکسته ات نکنه

چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور آبتو یه وقت ناغافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون

منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم

رفتیم تا اوج آسمون با ابرا هم سفر شدیم

از وقتی رفتی آسمون پر کبوتره

زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم !

حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شدو قسمت من آوارگی

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته

یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته

من میدونم‌من میدونم همین روزاعشق من ازیادت میره

بعدش خبر میدن بیا که داره عشقت میمیره

عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه

یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی! با یه غمی دوست دارم

داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر

مگه نگفتم چشاتو از چشم من هیچ وقت نگیر

حرف منو به دل نگیر همش غم غریبیه

تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه!

میگم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن

نورشون بدرقه پاکی لحظه هات کنن

تنها دلیل زندگیم!

با یه غمی دوستت دارم... 



+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین 1391 ساعت 09:56 ق.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()


بی وفایی

بلبلی شیفته می گفت به گل
                                                که جمال تو چراغ چمن است
گفت امروز که زیبا و خوشم
                                                رخ من شاهد هرانجمن است
چون که فردا شد و من پژمردم
                                    کیست آن کس که هواخواه من است
به تن این پیرهن دلکش من
                                             چون گه‌‌ شام بیایی، کفن است
حرف امروزچه گویی،فرداست
                                                که تورابر گل دیگر وطن است
همه جابوی خوش وروی نکوست
                                        همه جا سرو و گل و یاسمن است
عشق آنست که در دل گنجد
                                   سخن است آن که همی بر دهن است
بهر معشوقه بمیرد عاشق
                                        کارباید،سخن است این،سخن است
می شناسیم حقیقت ز مجاز
                                            چون تو،بسیاردر این نارون است


+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین 1391 ساعت 09:52 ق.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()


زیبا ترین قلب

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده اند
.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست؟
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تكه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نكرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.
در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجودداشت كه هیچ تكه ای آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فكر می كردند كه این پیرمرد چطور ادعا می كند كه قلب زیباتری دارد.
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره كرد و خندید و گفت:تو حتماً شوخی می كنی....قلبت را با قلب من مقایسه كن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.؟
پیرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی كنم. می دانی، هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشیده ام.



+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین 1391 ساعت 09:50 ق.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()


محبت & خیال

                                      محبت

              نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم

                                                                 گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم

              دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

                                                                 اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم

              گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

                                                         شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم

              رفتم کنار پنجره دیدم تو را . بگذریم

                                                            چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم

              من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری

                                                          دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم

              تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم

                                                              با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم

             گغتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی

                                                                رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم

 

 

 

                                   خیال

                         دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

                                                                      تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

                         هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

                                                                          چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

                         پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

                                                                        با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

                         نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

                                                                          پرواز چشم های تو محتاج بال بود

                         سیب درخت بی ثمر آرزوی من

                                                                        یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

                         گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

                                                                       گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

                         یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

                                                                        سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

                        چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

                                                                        حالا شکست وای صدای وصال بود

                       شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

                                                                            اما نه با خیال تو بودم حلال بود



+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین 1391 ساعت 09:47 ق.ظ توسط امید قنبرلو| نظرات()