تبلیغات
*****صدای بــاران***** - آیینه پرسید

*****صدای بــاران*****

تو اگر میدانستی خنجر از دست رفیقان خوردن چه سخت است ازمن نمیپرسیدی که چرا تنهایی؟؟

آیینه پرسید

آیینه پرسید: که چرا دیر کرده است ؟

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ؟


خندیدم و گفتم : او فقط اسیر من است


تنها دقایقی چند تاخیر کرده است .


آیینه به سادگیم خندید و گفت :


احساس پاک ، تو را زنجیر کرده است


گفتم : از عشق من چنین سخن مگوی


گفت: خوابی ! سالها دیر کرده است


در آیینه به خود نگاه می کنم آه !!!


عشق تو عجیب مرا پیر کرده است


راست گفت آیینه که منتظر نباش ،


او برای همیشه دیر کرده است …


[ یکشنبه 27 مرداد 1392 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ امید قنبرلو ] [ نظرات() ]