تبلیغات
*****صدای بــاران***** - خاطرات

*****صدای بــاران*****

تو اگر میدانستی خنجر از دست رفیقان خوردن چه سخت است ازمن نمیپرسیدی که چرا تنهایی؟؟

خاطرات

هنگامیکه متولد شدم به قدری متعجب شدم که تا یک  

سال حرف نزدم !




خاطرات کودکی هامان بخیر
یاد بازیها و همسالان بخیر

ای دریغا کودکی هامان چه شد
رفت از کف، یاد آن دوران بخیر

یاد باد آن شیطنت های قشنگ
بازی دزد و پلیس بی تفنگ

یاد بازی های آن دوران بخیر
در حیاط خانه با الاکلنگ

توپ بازیگوش ما از ترس شوت
شیشه همسایه ها را می شکست



[ دوشنبه 18 شهریور 1392 ] [ 10:15 ب.ظ ] [ امید قنبرلو ] [ نظرات() ]