تبلیغات
*****صدای بــاران***** - دفتری بود

*****صدای بــاران*****

تو اگر میدانستی خنجر از دست رفیقان خوردن چه سخت است ازمن نمیپرسیدی که چرا تنهایی؟؟

دفتری بود

دفتری بود که گاهی من و او
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من می نوشتم از او:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
او می نوشت از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنینم ای یار

من نوشتم هر بار

با تو خوشبخترین انسانم…ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست او مانده است و نه من!!!

 بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد
 بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...
 شاید حتی همراهی برای قدم زدن در میان برگهای بی جان ...
 هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....
 قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و 
 شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی 
 سردم...
 آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های
  دلتنگی آن عبور میکنم...
 اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ..
عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ،شاید 
 عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...
 پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل خیانت 
 است ....
 در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ... بیشتر از همیشه خیانت 
 میکنیم و از همیشه بیشتر دوست میداریم....
بعدتر نوشت:

به سلامتیه كسی كه نمیشناسد مرا
اما نوشته هامو میخونه

تا از درونم با خبر بشه
و بهم بفهمونه كه تنها نیستیم
 
دلنوشت:
وقتی که دیر رسیدم و با دیگری دیدمش
فهمیدم که گاهی
هرگز نرسیدن بهتر است از دیر رسیدن !
 



[ دوشنبه 18 شهریور 1392 ] [ 11:33 ب.ظ ] [ امید قنبرلو ] [ نظرات() ]