تبلیغات
*****صدای بــاران***** - طغرا کش

*****صدای بــاران*****

تو اگر میدانستی خنجر از دست رفیقان خوردن چه سخت است ازمن نمیپرسیدی که چرا تنهایی؟؟

طغرا کش

طغرا کش این مثال مشهور

بر شقه چنان نبشت منشور

کز حادثه وفات آن ماه

چون قیس شکسته دل شد آگاه

گریان شد و تلخ تلخ بگریست

بی گریه تلخ در جهان کیست

آمد سوی آن حظیره جوشان

چون ابر شد از درون خروشان

بر مشهد او که موج خون بود

آن سوخته دل مپرس چون بود

از دیده چو خون سرشک ریزان

مردم ز نفیر او گریزان

در شوشه تربتش به صد رنج

پیچید چنانکه مار بر گنج

از بس که سرشک لاله‌گون ریخت

لاله ز گیاه گورش انگیخت

خوناب جگر چو شمع پالود

بگشاد زبان آتش آلود

وانگاه به دخمه سر فرو کرد

می‌گفت و همی گریست از درد

کای تازه گل خزان رسیده

رفته ز جهان جهان ندیده

چونی ز گزند خاک چونی

در ظلمت این مغاک چونی

آن خال چو مشک دانه چونست

وان چشمک آهوانه چونست

چونست عقیق آبدارت

وآن غالیه‌های تابدارت

نقشت به چه رنگ می‌طرازند

شمعت به چه طشت می‌گدازند

بر چشم که جلوه می‌نمائی

در مغز که نافه می‌گشائی

سروت به کدام جویبار است

بزمت به کدام لاله زاراست

چونی ز گزندهای این خار

چون می‌گذرانی اندر این غار

در غار همیشه جای ماراست

ای ماه ترا چه جای غاراست

بر غار تو غم خورم که یاری

چون غم نخورم که یار غاری

هم گنج شدی که در زمینی

گر گنج نه‌ای چرا چنینی

هر گنج که درون غاریست

بر دامن او نشسته ماریست

من مار کز آشیان برنجم

بر خاک تو پاسبان گنجم

شوریده بدی چو ریگ در راه

آسوده شدی چو آب در چاه

چون ماه غریبیت نصیب است

از مه نه غریب اگر غریب است

در صورت اگر ز من نهانی

از راه صفت درون جانی

گر دور شدی ز چشم رنجور

یک چشم زد از دلم نه‌ای دور

گر نقش تو از میانه برخاست

اندوه تو جاودانه برجاست

این گفت و نهاد دست بر دست

چرخی زد و دستبند بشکست

برداشت ره ولایت خویش

مشتی ددگانش از پس و پیش

در رقص رحیل ناقه می‌راند

بر حسب فراق بیت می‌خواند

در گفتن حالت فراقی

حرفی ز وفا نماند باقی

می‌داد به گریه ریگ را رنگ

می‌زد سری از دریغ بر سنگ

بر رهگذری نماند خاری

کز ناله نزد بر او شراری

در هیچ رهی نماند سنگی

کز خون خودش نداد رنگی

چون سخت شدی ز گریه کارش

برخاستی آرزوی یارش

از کوه درآمدی چو سیلی

رفتی سوی روضه گاه لیلی

سر بر سر خاک او نهادی

برخاک هزار بوسه دادی

با تربت آن بت وفا دار

گفتی غم دل به زاری زار

او بر سر شغل و محنت خویش

وان دام و دد ایستاده در پیش

او زمزم گشته ز آب دیده

وایشان حرمی در او کشیده

چشم از ره او جدا نکردند

کس را بر او رها نکردند

از بیم ددان بدان گذرگاه

بر جمله خلق بسته شد راه

تا او نشدی ز مرغ تا مور

کس پی ننهاد گرد آن گور

زینسان ورقی سیاه می‌کرد

عمری به هوس تباه می‌کرد

روزی دو سه با سگان آن ده

می‌زیست چنانکه مرگ از او به

گه قبله ز گور یار می‌ساخت

گاه از پس گور دشت می‌تاخت

در دیده مور بود جایش

وز گور به گور بود پایش

وآخر چو به کار خویش درماند

او نیز رحیل نامه برخواند



[ شنبه 9 آذر 1392 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ امید قنبرلو ] [ نظرات() ]