تبلیغات
*****صدای بــاران***** - زاهدی گوید

*****صدای بــاران*****

تو اگر میدانستی خنجر از دست رفیقان خوردن چه سخت است ازمن نمیپرسیدی که چرا تنهایی؟؟

زاهدی گوید

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.



اول: مرد فاسدی از کنار من گذشت و من

گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.

او گفت: ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!



دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت

به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.

گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟



سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت

گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟

کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت

و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟



چهارم: زنی بسیار زیبا که درحال خشم

از شوهرش شکایت میکرد. گفتم اول

رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم

چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست؛

تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

[ سه شنبه 13 خرداد 1393 ] [ 12:49 ق.ظ ] [ امید قنبرلو ] [ نظرات() ]